نویسنده :
حمید رضا - ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
می خواستم بروم تا انتهای عدم ، می خواستم نیست شوم ، گم شوم.
قلب شیشه ای غرورم افتاد و شکست . حتی آهی نکشیدم چون زندگی
را با حضور ت دوست دارم . تو را قسم می دهم به شبنم
های شفاف ، به صداقت یاس ، تو را قسم می دهم
به پاکی و محبت که بمانی
تو را قسم می دهم به آب و آیینه که بمانی ... همه رفتند ، تو بمان ...
نویسنده :
حمید رضا - ساعت ۱:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
باز باران... باز آوای کلاغان..
بارش ریز مداوم...روی شهرو در خیابان..
کودکی دیگر نبودم..
سردو سنگین...
مات وخسته...
در گذار از این هیاهو
جای پای سالهای دور..
روی پیشانی ..نشسته..
دردلم اما دوباره
شور پیوستن به باران...
گردش یک روز زیبا .
توی جنگل،در خیابان...
بوی عطر یک اقاقی
در سرم ناگاه پیچید..
عشق آنگه چون شرابی..
مست مستم کردو ..خندید...
میشنیدم از ورای بارش ابر....
تندر و باد...
زندگانی..
پیش چشم مرد دیروز ..مرد فردا...
بی وجود عشق....امُا..
هست خالی...
نیست زیبا...نیست زیبا...
نویسنده :
حمید رضا - ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
نشانی تو فقط
بغض همه ی سنگ ها و
یک دلِ سیر گریه کردن ابرهاست٬
و سرخی نشکفته یک خاک٬
پریدن اولین سهره ی بیدار٬
و دستخطی ساده٬ پریده رنگ
از نامه ای که هیچگاه به مقصد نرسید...
نشانی تو...
راستی نشانی تو کجاست؟!
نویسنده :
حمید رضا - ساعت ٩:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت!
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض...
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...

نویسنده :
حمید رضا - ساعت ۱۱:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
این بار تو بگو "دوستت دارم"...
نترس!
من آسمان را گرفته ام که زمین نیاید...
***
به سراغ من اگر می آئید، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا...
مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد!
مثل مرمر سخت شده است چینی نازک تنهایی من...

نویسنده :
حمید رضا - ساعت ٩:٠۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
هی فلانی می دانی؟ می گویند رسم زندگی چنین است...
می آیند....
می مانند....
عادت می دهند....
ومی روند.
وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی
راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....؟
راستی ولنتاین همه دوستای گلم مبارک! ما که کسی رو نداشتیم بهمون کادو بده یا لااقل تبریک بگه! ولی خودم به همتون از صمیم قلب تبریک میگم

نویسنده :
حمید رضا - ساعت ٩:٤٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
من اگر می خندم به اجبار عکاس است...
وگرنه بی تو، من کجا؟ خنده کجا؟
×××
سخت است کسر کردن چیزی که با تمام وجود آنرا جمع کرده ای...
×××
دلتنگ کودکی ام!
قهر می کردیم تا قیامت و لحظه ای بعد قیامت می شد...!
دلتنگ کودکی ام!
چه صادقانه با دختر همسایه بازی می کردیم...!
دلتنگ کودکی ام!
کاش همیشه در کودکی می ماندیم، تا به جای دلهایمان، سر زانوهایمان زخمی بود...!
دلتنگ کودکی ام!
...

نویسنده :
حمید رضا - ساعت ۱:۳٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
گفتم خدایا سوالی دارم...
گفت: بپرس؟
گفتم چرا هر وقت که من شادم همه با من می خندند، ولی وقتی غمگینم کسی با من نمی گرید؟
خدا گفت:
خنده را برای جمع آوری دوست، و غم را برای انتخاب بهترین دوست آفریدم...
×××
یه کشف جدید!
دانشنمدان متعقدند که مغز آدمها فقط به اول و آخر کملات توجه مکینه،برای هیمنه که تو تونستی این رو بخونی، حالا بگو چند تا کمله غلط بود!؟
(فقط خواهشا راستشو بگین!)
← صفحه بعد